تبليغاتX
و من همیشه تو را چشم در راهم...



+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 13:29 توسط ابوالفضل یارزمان |




فکرشو کن
يه اتاقي باشه گرمه گرم....... روشنه روشن.......
تو باشي منم باشم.......
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.....
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.........
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.......
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتي.... ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.......
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.......
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.......
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع......
يه ضربه عميق.........بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم...... ..تو چشماتو بستي ......نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني......
تو داري قصه مي گي......
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.....
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.....
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم......
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.....
مي بيني ديگه نفس نمي کشم.....
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.....
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن .....از تنهايي مردن.....
از خون ديدن.......وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم......
مردن خوب بود آرومه آروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي ......
گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه .....
دل روح نازکه ........ نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 16:19 توسط ابوالفضل یارزمان |



+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 18:43 توسط ابوالفضل یارزمان |



حال همه‌ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان ....
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 18:31 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
من او را رها کردم

تا او خود را در یابد

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
...
اما من انقدر او را دوست دارم

که او را رها میخواهم برای همیشه

رها از تمامی بندهاوزنجیرها

هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم

اما او
در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 5:0 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
...پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 20:51 توسط ابوالفضل یارزمان |



خواهم آمد سر هر ديواری ، ميخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند
هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد . . . . . آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت . . . . . نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 9:9 توسط ابوالفضل یارزمان |



در دســـــترس که نبـــــــاشی ..............

مشترکـــــــــــــــ مورد نـــــــظر میشــــــــــوی !!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت 0:38 توسط ابوالفضل یارزمان |



 

بغض بزرگترين نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشكنه ديگه اعتراض نيست التماسه ..

" دكتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت 22:55 توسط ابوالفضل یارزمان |



اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند، اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست،

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

(معلم شهید،دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 19:57 توسط ابوالفضل یارزمان |



رسم تو رفتن بود

رسم من

چشم به راهت ماندن

و به آنكس كه تو را ديد

سلامي گفتن!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 0:47 توسط ابوالفضل یارزمان |



خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه‌ای که برای زیستن

گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.


دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 22:8 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

...یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست!!
 
 

>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 23:21 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
کفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
...شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 17:59 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است
...
گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !



دکتر علی شریعتی
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 17:44 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.
سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خورد...نش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 7:18 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
به کجا باید رفت ؟
به چه باید پیوست ؟
به که باید دل بست ؟
سر در آغوش چه کس ؟
دل کجا آرامست؟

پشت هر چهره نقابی پیداست ،

پس آن ،

باز نقابی دیگر . .
 
 

 
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 1:50 توسط ابوالفضل یارزمان |



وقتی كه آب از آب تكان میخورد

یعنی کسی دلش را به دریا زده است

ولی بیچاره ماهی! وقتی عاشق میشود

و دلش هوایی

آسمان هم از آسمان تکان نمی خورد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 1:42 توسط ابوالفضل یارزمان |



 
من نمیدانم که چه چیز تو را تا به این حد محبوب ساخته است

شاید مهربانی بیش از اندازه ات تو را همانند فرشته ای جلوه زیبائی کرده است

نمیدانم...!
...
اما این را میدانم که همچو دری گرانبها نادر و یکتایی

شاید خود رستمی، یا یک دلاور که از سرزمین اسرار آمیز عجایب به دنیای کوچک من سفر کرده است

میدانم که قلب تو در سینه ات همچو سیب سرخ حوا دست نیافتنی است

و تفکر بر وجود پاک تو وزش نسیمی است بر تن یک دوزخی چون من

میدانم وقتی زمزمه میکنم "دوستت دارم" باور نخواهی کرد

میدانم سخن از عشق یاوه است به گوش تو

اما ای عشق،

سخن از تو قسمی از اسرار سماوی است و بس!
ا
 
+ نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 13:23 توسط ابوالفضل یارزمان |



 

آسمان آبی

بهار سبز

چرا مداد من سیاه می نویسد؟

 

+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 23:22 توسط ابوالفضل یارزمان |



اندوهِ مرا بچین که رسیده است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 19:24 توسط ابوالفضل یارزمان |



چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یک عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظرم بود!

 

 

 
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 19:13 توسط ابوالفضل یارزمان |



وقتی که تو نیستی

دنیا چیزی کم دارد،

مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه.

من فکر ...می کنم در غیابِ تو

همۀ خانه های جهان خالی ست،

همۀ پنجره ها بسته است،

اصلاً کسی

حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصرِ جمعه را ندارد.

پرده هایی که پیدایند

یک جوری شبیه دیوار دیده می شوند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:31 توسط ابوالفضل یارزمان |



به سلامتی‌ مترسک ، که با لبخندی به پهنای وجودش و دستهایی باز به فراخی آرزویش ، در حسرت یک

 

آغوش گرم جان داد ...

 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 22:59 توسط ابوالفضل یارزمان |



 

 هر چه تلاش می کنم

 

 

تو نمی شنوی

 

 

صدای دوستت دارم را...

 

 

تا عمق دلم

 

 

آنجا که تو هستی

 

 

راه زیاد است.

 

 

صدایم نمیرسد..!!

+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 17:11 توسط ابوالفضل یارزمان |



 

 

گفتی بگو... !!

 

 

مگر گوش میکنی؟

 

 

مدتهاست دلم مینوازد...

 

 

ولی تو نمیشنوی!

 

 

 تمام سهم من از دنیا

 

 

فاصله بود...

 

 

و

 

 

فاصله بود و...

 

 

فاصله...

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 16:51 توسط ابوالفضل یارزمان |



+ نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 21:24 توسط ابوالفضل یارزمان |



+ نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 21:21 توسط ابوالفضل یارزمان |



 

سيزده نكته براي زندگي

گابريل گارسيا ماركز

 

يك :

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من به هنگام با تو بودن پيدا مي كنم .

دو :

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث ريختن اشكهاي تو نمي شود .

سه :

اگر كسي تو را آنطور كه مي‌خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار:

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد و قلب تو را لمس كند .

پنج :

بدترين دلتنگي براي كسي آن است كه كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

 


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 2:18 توسط ابوالفضل یارزمان |



چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانی است.

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان!!!!!!!

 

»دکتر شریعتی«

 

+ نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 12:32 توسط ابوالفضل یارزمان |